داوود صمدى آملى

15

شرح نهاية الحكمة ( فارسى )

كسى كه به نوعى در صدد شناخت موجودى از موجودات عالم است . همهء افراد جامعه به نوعى در صدد شناخت حقايق عالم اعم از خود و ديگر موجودات نظام هستىاند ، لذا مىتوان گفت همهء ما به اندازهء شناخت خود ، پا در فهم حقايق اشياء كه همان فلسفه است نهاده و همه فيلسوفيم . « الف » ادامه دارد هر موجودى معترف به تحقق خويشتن است و اين همان حرف « الف » است . يعنى در اولين گام راه‌يابى به حقايق نظام هستى ، همين كه مىگويى : « من هستم » الف را به زبان آورده‌اى و الف ادامه دارد . بعد از آن بايد ببينى آيا ديگران هم هستند يا نه ؟ وقتى به وجود ديگران هم يقين حاصل كردى دومين حرف را به زبان آورده‌اى و باز هم ادامه دارد . بايد ببينى آيا بين تو و ديگر موجودات نظام هستى رابطه‌اى هم وجود دارد يا نه ؟ وقتى چنين ارتباطى را يافتى معلوم مىشود كه سومين حرف را به زبان آورده‌اى و همين‌طور از آنجا كه حقايق هستى بى منتهى است پس فهم حقايق اشياء نيز بىمنتهى بوده و همچنان ادامه دارد . يا نبايد الف را به زبان آورد ، همچون سوفسطىها كه اصلا قائل به موجود بودن خود نيستند و يا اينكه به محض اقرار نمودن بدان بايد آن را ادامه داد . و چه راحت است كه از همان ابتدا سوفسطى بشويم و بگوييم اصلا الفى نداريم ، و چه عجيب كه بالأخره همهء ما در اين مسير بايد سوفسطى شويم و بگوييم : نه ما هستيم و نه ديگران هستند ، فقط خدا است و خدا ، حرف اول و آخر خدا است و خدا است دارد خدايى مىكند ، از آن به بعد ديگر انسان هيچ نگرانى ندارد و راحت مىشود .